تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!
همیشه همچین روزایی دلم برا کسایی که مادراشونو دیگه تو این دنیا ندارن می سوخت
چه می دونستم به این زودی به این تلخی بی تو می شم
دلم برات تنگه مامانم،  دلم برا لبخندات لک زده!!!
اشکام تنها تحفه ی امروز تو، روزت مبارک مامان خوبم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:57 AM  توسط غریبه .. | 

زندگی چیست
جز مردن زیر دیوار آرزو!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:52 AM  توسط غریبه .. | 

ساحل امروز خموش است
ماسه ها شسته و نمناک
موج کف بر لب و دیوانه و مست
سوی من می آید و بر می گردد،
مرغ دل گرچه اسیر قفس است،
 
همره موج ندانم که چرا میخواند؟

مادر! امروز دلم شعر ترا میخواند
بر سر سنگ به نزدیکی آب،
مرغکی گرم عبادت،
سر یک پای ستادست، دعا میخواند،
پر این مرغ سپید است، از رهی
سینه اش پا ک زکین،
به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،
از رهی  دور رسیدست ومرا میخواند.

دلی تنگ دارم 
مادر!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:17 AM  توسط غریبه .. | 
۵ شنبه که سر خاکت بودم چند قدم اونورتر داشتن یکی دیگرم دفن می کردن جمعآ بیست نفر برای دفنش نیومده بودن تنها یه دختر بی تابی میکرد و دو سه نفریم معمولی داشتن گریه می کردن انقد دورش خلوت بود که من دیدم چه جوری ازش وداع کردن و چه جوری تو قبر گذاشتنش!
خیلی سخته عزیزی رو خاک کردن نمی دونی مامان ما که تا برسیم  تورو به خاک سپرده بودن من که ندیدم با چه دلی تورو تو اونجای تنگ و تاریک گذاشتن!؟:((
قلبم لبریزه دردِ مادر فقط خدا میدونه چقد دلم برات تنگه و چقدر از زندگی ناامیدم میدونی مامان از وقتی رفتی زندگیم طعم خیلی تلخیتری به خودش گرفته انقد که گاه دیگه نمی تونم تحملش کنم خیلی تنهام خیلییییییییییییییییییی
نبودنت دردِ جانکاهیه که توان تحملش و ندارم هیچی تسکینم نمی ده تنها حس زندگیم یه دنیا دلتنگیو و خستگیه!!!!
گاهی واقعاْ حس می کنم ته خط زندگی محنت بارمم ولی همش ته خطه ادامه داره و من با تمام سختیاش هنوز دارم این زندگی رو با این جسم نحیف و روح خسته به دوش می کشم،
دیگه چیزی دلخوشم نمی کنه همه چی تو این دنیا به نظرم نفرت انگیزه این دنیا جز بدی و تلخی چی به آدماش می ده؟ هیچی هیچی!!!!
چه طور دلمون اومد در عرض نیم ساعت مادر عزیزترینمون و تنها عزت و پناهمونو دفن کنیم؟ مامان تلخی اون لحظه رو چه جور تاب اوردی وقتی با دستایه عزیزات زیر خاکت کردیم وقتی مارو با خودشون می بردن در حالیکه تو اونجا ... تصور اون لحظه برام عین مرگه!! 
بازم بگم دلم برات تنگه مامان!؟
بازم بگم از این واقعه چقد داغدارم؟! داغی که از دلم هیچ وقت پاک نمی شه!؟؟؟؟؟
مادر عزیزم دلم می خواد این اشکارو از قلبی که عاشقانه به تو به مادرش به تنها پناه واقعه اش به کسی که به دنیاش آورد و بزرگش کرد به کسی که برای اولین بار به روش لبخند زد بیرون می چکه رو  قبول کنی که جز این اشکا چیزی ندارم بهت هدیه کنم عزیزترینم!!!!


مامان اگه خواستم رسول باشه فک کردم شاید حضورش قوت قلبی باشه تا بتونم کنارش درد فراقتو حسرت نبودنتو سختی و مشکلات بی امونه این زندگی رو کمی کمی کمی راحتتر تحمل کنم ولی دیدی که نیومد نخواست نشدتو بگو با حسرت تو چه کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:52 PM  توسط غریبه .. | 
چقد سخت و تلخه که بدونی این جداییها تمومی نداره ولی باز با تمومه وجودت خودتو فریب بدی که نه ، یه روزی فاصله ها تموم می شه و بر می گردن !!!
گاهی احساس می کنم مامان زنده است و چقد غصه دارم میکنه فکر اینکه یه روز ممکنه بمیره!
شاید کسی نفهمه حرفمو ولی این عینه حقیقته من مادرمو به وضوح تو ذهنم می بینم انگار چند ساعت پیش دیدمش و یا چند ساعته دیگه دوباره خواهم دید
گویا من هنوز به لحظه ی وداعمون با مامان نرسیدم و من هنوز ترس از دست دادنشو حس میکنم
نمی دونم اگه روزی باور کن و برسم به لحظه ی مرگ به  لحظه ی باور اونچه که اتفاق افتاده
چه حس و حالی خواهم داشت!!!؟؟؟
من هنوز مامانو وقتی از در میاد تو یا وقتی تو اتاق دراز کشیده و یا وقتی تو آشپزخونست و حتی
زمانی که جلوی تلویزیون چرت می زنه و یا وقتی به روم لبخند می زنه رو رو به شفافیت همین
دیروز و امروز می بینم
نبودنش لرزه به اندامم می ندازه کسی نمی تونه عمق دردمو، تلخیه زهر آلود لحظه هامو احساس
کنه من همیشه احساس تنهایی کردم ولی این دیگه احساس نیست من تنهام و خواهرام و برادرم
باهمه مون با اینکه کنار همیم اما تنها و بی کسیم من اینو می بینم
دلم می خواد از سینه بیرون بیاد دارم احساس خفگی می کنم من از تلخی و ناکامی این دنیای ظالم به ستوح اومدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4:49 PM  توسط غریبه .. | 
ای خدا دلم گرفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:47 AM  توسط غریبه .. | 
مامان دیشب خواب دیدم برگشتی تو خونه برا برگشتنت مهمونی بود
کاش میشد که برگردی هنوز باورم نیست که دیگه هیچوقت نمی بینمت
مامان خیلی دلم برات تنگه!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:43 AM  توسط غریبه .. | 
چیه دل بیچارم باز که صدات در اومده؟
صدای آهت داره گوشمو کر میکنه!
از دیشب چه سنگین شدی؟
انگار چنگ و دندون می ندازی تا از سینه رها بشی
اگه تونستی رها شی منم با خودت ببر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 5:31 PM  توسط غریبه .. | 
مادر عزیزم تو این صبح بارونی دلم برا دیدارت پرپر می زنه ولی حتی نتونستم بیام سر خاکت
از خدا خواستم همینطور که با مهربونی رحمت به این دنیا می بارونه بر تو و پدر هم محبت و رحمتشو ارزونی کنه!
دلم براتون تنگه!!!
مامان دیشب تصمیم گرفتم زجر از دست دادنتو درد فراغتو برا خودم، تو دلم نگه دارم می دونم که گریه هام آزارت می ده ولی نمی تونم بهت قول بدم که دیگه گریه نخواهم کرد ولی دیگه پیشه کسی گریه نخواهم کرد! سعی می کنم دیگه کسی زیاد غصه دارم نبینه!
مامان عزیزم سال نو داره میرسه و ما برای اولین بار و بارهای دیگه بی تو سر خواهیم کرد تا عمر باقیست این بارهای بی تو بودن تکرار خواهند شد ولی بدون تو و پدر هیچگاه از خاطرمون محو
نخواهید شد همیشه ی همیشه در دل عزیز باقی خواهید موند و خدارو و اشکامو گواه می گیرم که خیلی دلتنگتونم.
من از بی وفایی دنیا و بی شما بودن تو این دنیای فانی بیزاری میکنم.
 دوستون دارم برای همیشه!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:40 AM  توسط غریبه .. | 
امروز روزی که به دنیام آوردی و بغلم کردی روزی که برای اولین بار به روم لبخند زدین تا گریه هام آروم بگیره ولی می بینی مامان حق داشتم با گریه پا به این دنیا بذارم آخه این دنیا جز گریوندن آدمها کار
دیگه ایی از دستش بر نمی آید این روزگار جز جدایی به من چی داد؟؟؟
خیلی احساس بی پناهی میکنم مامان باور می کنی خیلی تنهام!
نه دیگه پای رفتن به خونه رو دارم و نه جای دیگه ایی برای رفتن و موندن
بدون تو بدون پدر بدون عشقی که در دل کاشتم من چه کنم؟ آخه من که جز تو کسی رو نداشتم چرا خدا توروهم ازم گرفت چرا این همه زود تسلیم مرگ شدی تو که دل جدایی از مارو نداشتی؟
خاطراتت انقد برام زنده و شفافه که انگار دوباره تو لحظه لحظه ی بیماریت باتو هستم و دوباره برای اون همه دردات اشک می ریزم از این دنیا بیزارم بیزار
خیلی دوست داشتم مامان، چرا باید اینطوری بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هر وقت سر خاکتم دلم آتیش می گیره مامان،  تو! مادر من! تنها دلگرمی زندگیم! تنها کسی که نازمو خریدار بود حالا دیگه زیر خاک و سنگ بی صدا بی نگاه آروم گرفته هر چی صدات میکنم جوابمو نمی دی هرچی گریه میکنم دیگه آرومم نمی کنی
مامان این حق ما نبود ما نباید به این زودی از هم جدا می شدیم نباید به این زودی ..
من یتیمی رو دوست ندارم دوست ندارم دوست ندارم من از تنهاییام بیزارم من از بی کسیام بیزارم مامان مامان من خیلی خیلی تنهام!!!!!!
دیگه نمیدونم با بی تو بودن باید چه کنم؟؟؟؟
دیگه تحمل ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:55 AM  توسط غریبه .. | 
ببین دستم رو هوا مونده
دستم به جایی بند نیست
چشمام بازِ
اما جایی رو نمی بینم
آخه همه جا تاریکه
و شاید ..

من اینجا غریبم
کور و کر
تنها و بی کس
دستم به جایی نمی رسه
کو ریسمان نجات؟؟!!
کو سوسوی روشنایی؟!


کو پنجره؟
کو آسمون؟
کو در بازه رهایی؟
به هر طرف می نگرم
دیوار و سیاهیه
نکنه ...؟؟؟


گویا مرده ام!!!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:7 AM  توسط غریبه .. | 
فکر میکنی به بی تو بودن به بی تو موندن عادت خواهم کرد؟؟؟

دوست دارم مادر به اندازه ی یه عشق آسمونی!

چرا دوست دارمو  وقتی کنارم بودی بهت نگفتم و امروز  چه دیره برای این حرف
و من اینجا بی تو تک و تنها صدات می زنم و تو دیگه جوابمو نمیدی فقط سکوت!
 سکوتی که بلندیش گوشمو کر می کنه!
سکوتت به سنگینیه سکوت خداونده من با این همه سکوت چه کنم؟
دلتنگتم باور کن
دلم به حال خودم می سوزه
من این همه بی تو بودن ، من این همه بی کسی رو چه جوری تاب بیارم ؟!
تو بگو چه جوری؟؟؟
دلم برا جوونیت می سوزه مادر
حیف لبخندت که رفت زیر خاک
حیف نگاه گرمت که زیر پلکات جون داد
حیف صدای پر مهرت که تو گلو خفه شد
حیف مادر حیف 
چه زود بار سفر بستی ؟؟؟؟؟؟؟؟
اشکام برا همیشه ی بدرقه ی راهته تا شاید یک روز یک روز برگردی!!!!
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 5:18 PM  توسط غریبه .. | 



مادرم
قصه ی مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود!
در عزایت جامه اندر تن دریدن زود بود!
آخر ای یار، همه ای مظهر لطف و صفا
در دیار جاودان منزل گزیدن زود بود!!!






هیچ وقت زندگی رو اونطور که باید دوس نداشتم!
حالا که دیگه تو هم نیستی نا امیدتر و کم توانتر از همیشه ام.
کاش می شد تموم بشه این بودن الکی و بی خاصیت!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 10:58 AM  توسط غریبه .. | 
مادرم دلم تنگه میدونی وقتی فک می کنم دیگه نمیای دیگه نمیای دیگه نمیای قلبم می لرزه
وجودم پر از حسرت می شه چشام پر اشک دلم پر درد!
روزی که رفتی یادته پشت در اتاق چه زجه ای میزدم یادته چه ناعلاج به نظر می اومدم و چقد ناامید
از زندگی بودم هنوزم ناامید دارم تو کوچه های بی تو بودن پرسه می زنم گاهی انقد دلتنگت می شم
که انگار چیزی وحشیانه به دلم چنگ می زنه
مامان تنهاترم!
این روزا دیگه به خوابمم نمیای نمی گی این دخترت بی تابیتو می کنه نمی گی هیچ دلخوشی برا
ودنو ادامه دادن نداره؟ مامان نکنه حتی فراموشم کردی؟ می دونم که به یاد بچه هاتی
میدونی همه ی حرفام از بار دلتنگیه!
مامان خیلی دلم هوای مهربونیاتو کرده خیلی!
خیلی خیلی خیلی ناجور دلم برات تنگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فدای یه لحظه بودنت کاش هنوز بودی کاش
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 2:41 PM  توسط غریبه .. |