تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!

 


 كسي با سكوتش مرا تا بيابان جنون برد

 كسي با نگاهش مرا تا دراندشت درياي
 
                خون برد

              مرا برگردان
               
 مرا اي به پايان رسانيده آغاز گردان !


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:39 PM  توسط غریبه .. | 
رسول نیومدی حتی بار خاطراتمون و   به تنهایی به دوش میکشم ..

هر چند میدونم برا تو خاطره ای نیست .. همه فراموش شدن ..

یعنی میشه منم فراموش کنم ؟                                                                                               

                                      

صبح شده بود حالم اصلاً تعريفي نداشت سر گيجه از يه طرف ،سنگينيه غم عشق از طرف ديگه ،

ميخواستم برم سر كار ..  جايي كه فقط ميتونستم بي وفاش و اونجا ببينم

هنوزم ميخواستمش هنوزم با تمام دلشكستگيام دوسش داشتم ..

اونروزا همش قرص  ميخوردم نميدونين چقد منگ بودم نميدونم تجربه اشو دارين يا نه؟آدم يه حال خاصي

 داره انگار تمام سلولهاي عصبي بدن گيجن.. هيچي حاليشون نيست ولي

 يه تلنگر كوچيك همه ي اون خواب يا گيجي  رو برا چند لحظه ميپرونه انگار همه ي بدن سوزن سوزن

ميشه يه سر درد عجيب ميگيري نميدونم همون روز صبح بود يا چند روز بعدش  ، رفتم بيرون از پاساژ

كار داشتم همينطور كه گيج بودم راه ميرفتم  يكي از جلوم رد شد و سلام داد  با سلام اون ، انگاري

محكم خوردم به ديوار  ،كم مونده بود بخورم زمين كه به زور خودم و نيگر داشتم برگشتم نيگا كردم ديدم

رسول منه!

نميدونم ميفهميد كه دل! چه بلاها سر آدم مياره؟؟

خلاصه كه همه ي اون رفتاراي بد من و صاحب مغازه ي بيچاره هم تحمل ميكرد ..هر وقت ميومد.. ميديد

يا تو مغازه نيستم و پارسانتم يا  وقتي هم كه هستم  انقد گريه كردم كه چشام پف كرده تابلووووووو يا

اينكه فشارم افتاده و رنگ مرده ها به صورتم نشسته  بعضي وقتا  ميگفت


 خانم اگه حالتون بده ميتونين برين يا اگه كسي اذيتتون ميكنه اگه كاري از دستمون بر ميادبگين ،خودش

 حدس زده بود چمه ولي نميخواست مستقيماًبه روم بياره منم ميگفتم ممنون چيزيم نيست ..

 
با چه رويي ميگفتم كه یه عاشق ذليل شده ام ..

روزها ميگذشت و من روزهاي سختي رو ميگذروندم تو يكي از اون روزا  سحر كه داشته ميومده پيش من

 از جلوي پارسانت كه رد ميشده  نميدونم كدوم يكي از بچه ها به سحر ميگه رسول با يه دختر اومده ..

سحر خودشو به من ميرسونه ميگه ناراحت نشييا ولي همراه رسول  يه دختر هست ..


خود و رسوندم پايين قلبم داشت كنده ميشد.. وقتي ديدم يه دختر غريبه كنار رسول من نشسته 

رسول  من! اون فقط مال من بود

ولي اون دختر غريبه .. يعني ممكن بود رسول ،منو با تموم عشقم نخواسته و به يه دختر ديگه دل بسته

باشه ؟ خودتون تصور كنين چه حالي  شدم ..

 ولي حتتي جرات اعتراض نداشتم ..

همونجا نشستم دستام ميلرزيد حال زاري داشتم  تنها  ميتونستم براش آف بزارم نوشتم  رسول  اين

دختر بي رنگ و رو رو به من ترجيح  دادي اون كيه پيش تو ، تو مال منی .. چادري بودنش و به من ترجيح

دادي ؟ پس من چي؟؟ .. 

از مغازه بيرون اومدم يعقوب منو ديد اونم از ماجرا خبر داشت از دل رسوام همه خبر داشتن ، به سحر

گفت برا چي بهش گفتي؟  گفت  خوب بهتره بدونه چه خبره ..

 يعقوب مغازه اش بغل پارسانت بود من رفتم مغازه ي يعقوب كلافه بودم گريه ميكردم

 ميخواستم ببينم اون دختر كيه . كي ميره و رسوله منم  همراش ميره؟؟

 اون تنها رفت چقد ازش بيزار بودم  اون رسول من و از من گرفته بود؟ 

 هر چند اون هيچوقت برا من نبود..

 يعقوب رفت تو پارسانتو بهش گفت چرا اين دختررو اذييت ميكني  اون کی بود همرات آوردي ؟

ولي رسول معمولاً اهل جرو بحث نبود چيزي نگفت ولي بعد به من اعتراض كرد كه من كاري كردم كه

يعقوب به خودش اجازه بده به من اعتراض كنه و اينكه اون بي سرو پا رو من آدم حساب نميكنم ولي تو

باعث شدي اون به خودش جرات همچين كاري رو بده و پيش بچه ها من و كوچيك كنه ..

حالا نوبت رسيده بود به آف من  گفت من با اون دختره هيچ رابطه ي خاصي ندارم فقط لب تابشون ايراد

داشته و چون از آشناهاشون بوده برا تعمير از من کمک خواسته و همراه من اومده اینجا ،

و  من حق ندارم كسي رو رنگ و رو رفته خطاب كنم وبخاطر ظاهر افراد درموردشون قضاوت كنم يا همون

بهتر بگم توهين كنم .. از اون دختر حمايت ميكرد  من باخته بودم و باز من بودم با اينكه مقصر نبودم

عذرخواهي بكنم..  5 سال بيشتر بود كه خودم و به در و ديوار  ميزدم تا باورم كنه ، پيش اين پسر اون

پسر خودم وكوچيك ميكردم تافقط خبري ازش بگيرم..

 من باخته بودم آره آخر خط عشق و عاشقي بود .

 

بهترين سالهاي زندگيم و به پاي عشق تو به ياد تو باختم

به ياد تو لحظه ها و روزهايي كه بايد شاد مي بودم گريستم تو تمام اين سالهارو به من بدهكاري

عشق ! ميفهمي؟؟
 
رسول نميگم دوست ندارم نه هنوزم ديوونه وار دوست دارم با من نبايد اينكارو مي كردي آخه چرا؟
 
من بخاطر اين عشق..تو تمام اين سالها به خودم ظلم كردم
 
دل به دل راه داره دورغه بخدا دروغه ..

اي خدا كي ميميرم؟ اشك امون لبخندو از من بريده

 
تو كس ديگه اي رو دوست داري؟؟؟

نفرين به اون .. ازش متنفرم

تو رسولم تمام ذهنيتم رو نسبت به خودت خراب كردي
 
تو ديگه خوب نيستي .. تو ديگه پاكمرد من نيستي

ولي چرا هنوزم دوست دارم؟؟؟

پس چرا تو من و دوست نداري؟

چرا خوب نموندي چرا؟ تو ديگه ما ل من نيستي؟ آتيشم زدي رسولم ..

قلبم درد ميكنه سرم داره گيج ميره ..

از همه بيزارم ..

اي خدا اون بالايي يا نه؟

اشكام و مي بيني يا نه؟ اصلاًهستي ؟؟؟

خدايا تو رو هم نمي بخشم .. رسول من نمي بخشمت .. خودم رو هم نمي بخشم
 
خدايا كو مرگ؟نزديكش كن .. اگه خدا هستي پس تمومش كن ..

من و چرا عاشق رسول كردي چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا عاشق كسي كردي كه هيچوقت من و نخواست

نفرين به لحظه لحظه ي اين زندگيه بدون تو رسولم ..

 


  از وقتي تو اون پاساژ مشغول شده بودم ..شديداً افسرده شده بودم اعصابم خورد بود حال بدي داشتم 

 ديگه مامان نميذاشت برم اونجا  ميگفت ديگه حق نداري بري و من اين ماه اون ماه ميكردم تا روزي

بيشتر اونجا باشم  يك بار بيشتر ببينمش ..

******

عيد بود چه عيد غم باري شب سال تحويل داشتم باهاش چت ميكردم و اشك ميريختم دستام ميلرزيد

فشارم افتاد بود.. خلاصه كه سال جديد  و با گريه گوشه ي اتاقم  شروع كردم

يه بار جلوي آيديم نوشتم :رسولم دوست دارم

فكر كنم خيلي خوشش اومده بود فقط يه بار اون روز بهم گفت خانمي ..

  ديگه هيچوقت حرفي مبني بر اينكه براش عزيزم نشنيدم .. .. 

نميدونم   حتي دوست داشتنام ، دل نگرونيام براش خوشايند نبود ازم ميخواست بيشتر از خودش

دلناگرونش نباشم ..
 
چه شبايي رو كه بي صدا براش اشك ريختم چه شبايي كه لحاف به دهنم ميگرفتم تا كسي صداي

گريه مو نشنوه ، ميخواستم تمام  غمهاشو به جون بخرم تا غمي رو دلش سنگيني نكنه ،فكر و خيالي

خواب و از چشماش ندزده ..ولي چيكار ش ميشه  كرد اون منو  نميخواست چقد التماسش ميكردم  تو

دلش جايي نداشتم چيكار ميتونستم بكنم ؟

6ماه تو پاساژ دوام آوردم ولي نزديكاي تابستون ديگه از اون پاساژ خدافظي كردم بهتر بگم از اون عشق از

 رسول..
 
زدم بيرون خسته شده بودم ديگه اون اواخرم كم ميومد پاساژ من از همه جا فرارايش داده بودم طفلك

چقد بايد از دستم ميكشيد ..

تصميم گرفتم فراموشش كنم ..

سحر بعداً وقتي ميديد هنوزم بهش فكر ميكنم و يادش رهام نميكنه بهم گفت اون روز كه باهم حرف زدن

 و  سحر اصرار كرده كه چرا من و نميخواد گفته

خوب بابا نميخوامش به چه زبوني بگم ..

 
آره حق من همين بود ..

 


توي آسمون دنيا هر كسي ستاره داره ..


چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره


واسه من تنهايي درده . درد هيچكس و نداشتن


هر گل پژمرده اي رو تو كوير سينه كاشتن


ديگه باور كردم اين رو كه بايد تنها بمونم


تا دم لحظه ي مردن شعر تنهايي بخونم
 


ولي رسول از اون خدا ميخوام به حق همه ي خوبان محافظ توي خوبم باشه .

 ديگه عاشقش نيستمااااااااااااااااااااااا

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید از وحید هم بگم همونی که فکر میکردم آغوشش میتونه پناه خستگیام باشه ولی افسوس

فراموش کرده بودم که سهم من از این زندگی تنهاییه ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:21 AM  توسط غریبه .. | 

هنوزم گذشته هامو گاهي مرور ميکنم

اولين عشق

و بعد

 شکست و شکست ..


اين خوشالي دووم زيادي نداشت به 1 روز بيشتر نكشيد چون هر چه بيشتر در مورد حرفش فكر

مي كردم بيشتر احساس ميكردم دوست دارمش راست نيست

روز بعد من وقتي به فاطي ماجرارو تعريف كردم گفت برا خاطر اينهمه ناراحتيت بهت اين حرف و زده وگرنه..


خودمم به اين نتيجه رسيده بودم ولي خودم و اميدوار کرده بودم ..

كاش رسول ميدونست كه من نيازم فقط ابراز علاقه ي اون نيست فقط ميخواستم باور كنه عاشقشم و

تو لحظه هاي سختيش حاضرم جونم و فداش كنم ولي اون بدترين ارزش و به اين عشق داده بود بدترين!

 
انگار كه دنيا رو سرم آوار شد من دلم بيشتر شكست بيشتر از اونكه حتتي اشكي بتونه دلشكستگيم و

 آروم كنه ..

آخه از اون همه عشق چي نصيبم شده بود ؟..  يه دلرحمي ..اون فقط دلش به حالم سوخته بود بعد

اينهمه سال فقط همين بدترين اجرتي كه ميشه گرفت همين بود دلم بيش از پيش ميسوخت ..

آخه خداي من چيكار بايد ميكردم تا عشقمو باور ميكرد ..

چيكار كردم كه حقم همين دلسوزي بوده ؟؟

اين بود جواب اونهمه صداقتم اون همه عشقي كه به پاش ميخواستم بريزم نه خداييش نه اين حق من

نبود ..


رسيدم خونه چه حال زاري داشتم ديدين آدما وقتي داغونن و گريون .ميخوان از چشم اين و اون دور

باشن و منم ميخواستم از چشم مامان  دور بشم تا متوجه حالم نشه

رفتم حموم يه بسته قرص همرام ..ميترسيدم از مرگ مثل هميشه هراس داشتم ولي خسته بودم

احساس ميكردم بهم بي حرمتي  شده تحمل اين رفتار رسول و نداشتم دلش به حال من سوخته بود

يعني من اينهمه بيچاره بودم و خبر نداشتم ؟؟.. نه!

اون با اون رفتارش غرورمو جريحه دار كرده بود ..

قرصارو خورده بودم و دفترم جلو روم بود مينوشتم و اشك ميريختم  :

 


 امروز ميخوام بميرم ..

ميخوام براي هميشه برم ..

ميخوام بفهمي كه چه ظلمي در حق من روا دونستي


ميخوام بدوني كه هيچ وقت بخاطر اينكه گفتي " دوست دارم "نمي بخشمت


ميدوني چرا؟


چون دروغ گفتي چون خواستي دلم و به اين اميد واهي خوش كنم


من دروغ تورو نمي خواستم ..


 اگر ميگفتي منو دوست نداري پذيرش اين حرف برام راحتتر بود


تا اينكه بگن اون براي دلخوشي تو اين حرف و زده ..


منكه عادت داشتم به دوست نداشتنهاي تو پس چرا اين بدي رو تو حقم كردي ..


كاش ميشد كاش ميتونستم تمومش كنم اين همه حسرت و اين همه اشك .


اين همه دوري . اين نفسها و لحظه هاي پوچ بي تو بودن رو


از خودم متنفرم ..


دارم زجر ميكشم بخاطر تمام روزهايي كه خودم و ذليل تو كردم ..


دارم زجر ميكشم بخاطر اينكه نتونستم تو دل تو جايي داشته باشم..


دارم زجر ميكشم بخاطرتمام اين سالهاي حسرت و درد .. از خودم بيزارم ..


و عشق من ! مي خوام بگم از توام بدم مياد چون تو خوب من! ديگه


خوب نيستي ديگه راست نمي گي شدي يه دروغگو به من دروغ گفتي آره دروغگويي


به دروغ گفتي دوسم داري ..


لعنت به من كه احساس ترحم تورو برانگيختم ..


لعنت به من كه اجازه دادم به رحم تو بمونم ديگه از مرگ نمي هراسم ..


كاش تموم ميشد اين لحظه هاي بي خودبي تو بودن   ..اين عشق يكطرفه ..

 

 كم كم دستام ناي حركت نداشت انگار روحم از بدنم داشت پر ميكشيد اگه اين اتفاق افتاده بود چه خوب

 ميشد ولي نشد مامان متوجه شده بود به خيال مادرانش به دادم رسيده بود  ..سرم و گذاشت رو

پاهاش و و گريه كرد مامانمم داشت به حالم گريه ميكرد خواست ببردم دكتر ولي گفتم حالم خوبه ..

مامان همیشه مهربون و دلواپس  تا صبح بالا سرم بود ..

*******

 

بقیه اشم براتون خواهم گفت فکر کنم یه پست دیگه مونده ..


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:36 AM  توسط غریبه .. | 
هنوزم  گذشته هامو گاهی مرور میکنم

اولین عشق

وبعد 

شکست و شکست ..

             

نميدونم چرا اين روزا همش خاطرات گذشته رو تو ذهنم بالا پايين ميکنم ..

ميخوام بنويسم از اولين عشق و همه ي تلخي هاي بعد اون ..

16سالم بود که برا اولين بار طعم مست کننده ي عشق و چشيدم  چه حالي داشتم که بعد اون

هرگز تجربه اش نکردم ..

گويند لحظه ايست روئيدن عشق ..

آره من تو يه لحظه ناخواسته عاشق شده بودم کسي که اونو پاکمرد زندگيم خطابش ميکردم

شنبه ۱۸ مهر سال ۷۷بین ساعت ۱۰ و ۱۱ قبل از ظهر ..

با اينکه اين روزا مدعیم بیش از۲ سال  که  دیگه احساسمو چالش کردم ولي هنوزم گاهي سر مزارش

ميرم و قطره اشکي نثار اون مزار ميکنم ..

رسول !  اولين و آخرين عشقم بود با تمام کوچيکيم به وسعت آسمونها مي پرستيدمش اگر چه اون

هيچ وقت منو نپذيرفت ولي من همچنان ثابت قدم بودم ..

من تئاتر کار ميکردم ..اون دوست يکي از بچه ها بود اونجا باها ش آشنا شدم روز هاي اول برام يه فرد

عادي بود

 ولي بعد چند ماه تو يه گفتگوي کوتاه و ساده که ممکنه هزاران بار تو زندگي روزمرمون برامون تکرار بشه

 ولي اون با ر فرق ميکرد من اون لحظه عاشق شده بودم .. يه عشق واقعي و موندگار ..

روزها ميگذشت و اون از احساس من با خبر شده بود برا همين بعد يه مدت  اون ورا کمتر آفتابي ميشد ..

منم هر روز عاشقتر .. با سن کمم يه عشق بزرگ تو سينه داشتم .. روزهارو ميشمردم تا ببينمش

روزهاي نديدنش به يکماه ميرسيد و من به هر دليلي خودم و به جاهايي که ممکن بود رسول باشه

ميرسوندم ولي هرچه من بيشتر سعي ميکردم کمتر ميديدمش ..

ميپرستيدمش اون قبله گاه من شده بود يه عشق بي توقع .. اون بي محلي ميکرد و من همچنان

عاشق ..

از طريق دوستاش پيغام ميدادم براش نامه مينوشتم ولي چه سود ، اون منو تو تک نامه ي خودش خواهر عزیز

 خطاب کرده بود .. و اين يعني من هرگز تو دل اون جايي نداشتم ..

يادمه تو شادييام گريه ميکردم ..  هر عروس و دامادي ذهن منو ناخودآگاه به سوي آرزوي ناممکنم سوق

ميداد و من جز گريستن چاره اي نداشتم .. نزدیک 5سالي از اون روزا میگذشت ولي من هنوز بهش فکر

ميکردم هنوز عاشقانه ميپرستيدمش و با وجود اينکه هرگز اون منو به خلوت خودش راه نداده بود ولي اون

همچنان نازنين يار من بود ..

روزي فاطمه يکي از دوستاي دوران تئاتر که هنوزم باهم رفيقيم  بهم خبر داد رسول به پاساژي که اون

 کار ميکنه مياد ، يکي از دوستاي رسول اونجا مغازه داره و گهگاهي رسول و اونجا میبینه ..

من نزديک دوسالي ميشد که ازش بيخبر بودم و نديده بودمش با دوستم سحر چند باري به اون

پاساژ سر زديم شايد ببينيمش و سحر هم مشتاق بود ببينه اين پسر  که من اين همه سال با تمام

بي مهرياش هنوزم مثل روزاي اول دوسش دارم  حتتی بيشتر از اون روزا .. کيه؟؟؟

يه بار با فاطي رفتيم و با حبیب دوست رسول صحبت كنيم تا اون اومدن رسول و به ما خبر بده و من

بتونم  ببينمش ..

روز موعود رسيد و من به همراه سحر رفتم اونجا تا  ببينمش من کنار وايسادم و گفتم سحر از

شيشه ي مغازه تورو نيگا کن ببين رسول و ميبيني يک پسره سبزه با قدي نسبتاْ کوتاه و با چشماني مشکي و

گيرا ..

يادش بخير .. هنوزم از يادآوريش هم خنده ام ميگيره و هم گريه ام
 
خلاصه همونطور که سحر داشت سرک ميکشيد يه هو رسول سر رسيد اون يه آن منو ديد و سحر که
 

داره توي مغازه رو ديد ميزنه  ، رسول با لبخند وارد مغازه شد .. من سحرو صدا کردم هم ميلرزيدم و هم

ميخنديدم .. گفت چي شد ؟ .. گفتم رسول الان اومد .. تورو تا حالت سرک کشیدن دید .. مگه نديديش ؟..

قلبم از جاش کنده ميشد .. يه آن نشناختمش ..

رسول هم تعجب کرده بود يه  نيگا کرد تا ببينه منم که باز سر و کلم پيدا شده .. خلاصه با رسول چند

 کلمه اي حرف زدم مكالمه مون دقيق يادم نيست ولي يادمه  ازش پرسيدم هنوز تنهايين؟

 و اون گفت آره..

******* 
 به اصرار من مامان اجازه داد تا تو اون پاساژ شروع به کار کنم ..

 کار که چه عرض کنم .. به اميد اينکه رسول و ببينم اونجا مشغول کار شدم .. تا شايد بتونم بيشتر

ببينمش .. روزها پشت سر هم ميگذشت و من زود زود رسول و ميديدم ولي با اين حال جز سلام و حال

احوال چیزی بینمون ردوبدل نميشد از سیاوش شاگرد اون   مغازه اي که رسول به اونجا رفت و آمد ميکرد

خواستم تا آيديه رسول و در اختيارم بذاره .. بايد همينجا وسط پارانتز بگم که من تا اون موقع تا 3سال پيش با

اينترنت و چت آشنايي نداشتم

خلاصه با سحر يه آيدي باز کرديم ..

elaheye_naz_r

خیلیا ازم پرسیدن  R  آخر ايديت مال چيه ميخوام بگم حرف اول اسمه معشوقم بود

رسول نازنين آفريدگار الله من بود .

و اولين  آيديه پسري كه عضو ليست ياهو مسنجرم شد آيدي رسولم بود

سحر كم كم يادم داد چه جوري آيديمو باز كنم براش آف بذارم و الا آخر ..

و رسول جوابمو داد

و من كم كم خودمو معرفي كردم

من از اون روز چت كردن و شروع كردم و الان كه اون ديگه ميشه گفت چت نمياد من هنوزم چت ميام و

 گاهي چشم به آيديش ميدوزم

 شايد روشن بشه ..

ولي نه مگه نگفتم احساسمو نسبت بهش خاك كردم آره..

چند تا دفتر داشتم كه تو فراق رسول ازش نوشته بودم تصميم گرفتم يه جورايي به دستش برسونم تا

شايد بزرگي و صداقت عشقمو درك كنه..

*******

جعبه ايي تهيه كردم رفتم گل فروشي و دو تا از دفترامو داخلش گذاشتم و يه هاپوي خوشگل يه آدمك

قلب كه روش نوشته شده بود
 
دوستت دارم..

گل فروشه تزئينش كرد  و روش دو شاخه گل رز و اگه درست يادم باشه يه شاخه گل رز زردم كنارش..

دست سياوش  همون همكار رفيق رسول سپردم و ازش خواستم برسونه به  رسول و بگه پيك آورده تا 

رسول نفهمه تو به ما خبر اومدن اونو ميرسوني هر چند انقد فضول اونجا بود كه گفته بودن دوتا دختر

اونارو آوردن ..

به رسول زنگ ميزنن و ميگن يه بسته داري خودت و برسون رسول فوري خودشو ميرسونه ولي سياو ش

 و حبیب دوست رسول بهش نشون  نميدن ميگن بايد شيريني بخري بعد بگيم چي اومده ..

حيووني رسول اگه ميدونست از طرفه منه عمراً خودشو با عجله ميرسوند  ..

بعد اون ماجرا رسول تصميم ميگيره دوباره باهام حرف بزنه ولي نه اينكه ازم بخواد بلكه طبق معمول سيا

منو از اومدنش با خبر كنه و من برم مغازه ي اونا و بعد من سر صحبت و باز كنم  سحرم پيشم بود ..

اون روزا رو هيچوفت فراموش نميكنم

من و سحر به بهانه ي چك آفلاينامون رفتيم پارسانت يادم رفت بگم مغازه ي دوست رسول كافي نت بود

به اسم پارسانت ..

رسول  پشت ميز دوستش نشسته و با كامپيوتر ور ميرفت

خلاصه پاشدم رفتم پيشش و سر صحبت و باز كردم در مورد اون دفترا و اينكه خونده و ..و از اين حرفها

بهم گفت دو شب نخوابيدم من اون كسي نيستم كه تو فكر ميكني من اون پاكمرد نيستم  ..

گفت بلاخره ميخواي چيكار كنيم ..من چيزي ازش خواستم  كه ميدونستم

غير ممكنه و اون هرگز چنين كاري نميكنه ولي من دلم ميخواست بدونه كه تا هميشه ميخوامش ..بهش

 گفتم پاشو بريم محضر و باهم عقد كنيم ..

..چه خول دختري بودم ..

خنديدوگفت نميشه حرفم و به شوخي گرفت ولي اگه قبول ميكرد ..


من آروم آروم داشتم اشك ميريختم و اون سعي ميكرد آرومم كنه و ميگفت ممكنه كسي ببينه خيلي بد

ميشه و از اين حرفا ولي من همينطور اشك ميريختم ..

من فقط خواهان اين بودم كه منو بپذيره و عشقمو باور كنه ..ولي اون همچنان جوابش نه بود كاري جز

گريه نميتونستم بكنم هر چقد كه من اونو ميخواستم بهمون اندازه اون از من گریزون بود ..

********

سحر ازش خواست تا باهاش حرف بزنه اونا رفتن و نيم ساعتي باهم حرف زدن و من از دور نظاره گر بودم

 گاهي نزديكشون ميشدم ولي سحر ازم ميخواست كه خودش تنهايي باهاش حرف بزنه با اينكه سحر

صميمي ترين دوستم بود و در مورد من با هاش حرف ميزد ولي من نميتونستم تحمل كنم رسول با يه

دختر حرف بزنه و گاهي هم لبخند به لبش بشينه ولي هي به خودم نهيب ميزدم كه رسول عشق پاك

تو هست و سحر نزديكترين دوستت..

حدوداًبعد نيم ساعتي حرفاشون تموم شد و وقتي پيشم بود من منتظر بودم ببينم چه تصميمي گرفته

آيا سحر تونسته راضيش كنه ..

يه چند دقيقه اي كه دوباره حرف زديم وقتي بي تابيمو مي ديد

 بهم گفت منم دوست دارم اگه تا حالا بهت نگفتم دليل اين نيست كه من دوست نداشته باشم بلكه

نميخواستم تورو بيشتر از اين به خودم علاقمند كنم ولي من تو شرايطي نيستم كه بتونم با كسي

دوستي كنم و حالا حالا نه قصد ازدواج دارم نه موقعيتش و..
 
گفتم دروغ ميگي درسته من خيلي دوست دام ولي در هيچ شرايطي دلم نميخواد به دروغ بهم ابراز

علاقه كني اگه اين كارو بكني بدترين كاري كه تو حقم انجام دادي من نميخوام بخاطر حرف سحر دلت

برام بسوزه و اين دروغوبه من بگي گفت نه  دروغ نميگم و هرگز به خاطر كسيم حاضر نيستم چنين

دروغي بهت بگم .. خوب اگه دوسم داري  من حاضرم منتظرت بمونم تا هر وقت كه بخواي 5سال حتي

10 سال يادته وقتي 16سالم بود فكر ميكردي يه احساس زودگذره و خيلي زود تموم ميشه ولي ميبيني

هنوز عاشقتم و ميخوام منتظرت بمونم ولي اون گفت من نميخوام تو موقعيتاتو بخاطر من از دست

بدی ..

باز هم از همديگه خبر خواهيم داشت بخاطر من خودت و آزار نده ..

 خلاصه هر جور بود ميخواست دكم كنه ..

 ******

من بعد اينهمه سال دوست دارم ازش شنيده بودم نميدونين كه رو ابرا راه ميرفتم چقد احساس

خوشبختي ميكردم

اون روزم مثل  همه ي 5 سال به سنگ صبور خودم پناه بردم همين چند تا دفتر كه من با عشقم

تزئينشون كرده بودم   كه ديگه  2تاشون دست عزيزترين كسم بود و اين آخري كه مثل بقيه اشكام و با

صبوري و اميدام و با لبخند تحمل ميكرد

نوشتم  :

 

بنام پناه بي پناهان

محبوب دلم!تورا بيش از پيش دوست مي دارم هر روز بيشتر از ديروز..امروز يكي از بهترين روزهاي زندگي

 من بود

وقتي به چهره ي تو نگاه ميكنم وفتي در چشمان تو خيره مي شوم آه كه دنيا مال من است مال من

وقتي مرا نگاه مي كني من عزيزترين خلق شده ي خدايم هستم ..

نياز با تو بودن مرا لحظه اي رها نمي كند ..مي خواهم با تو باشم ولي افسوس كه نمي توانم

ميخواهم مال من باشي افسوس كه نمي خواهي

مي خواهم تا آخر عمر به انتظار روز وصال بمانم ولي مي ترسم نتوانم
 ..
من تورا مي خواهم دوست دارم و خواهم داشت .. امروز به من گفتي كه دوستم داري كاش واقعيت بود

عشق من ! به من ميگويي دوستت بدارم ولي در اين عشق وصالي نيست؟

آخر چگونه مي شود كسي را دوست داشت ولي سعي براي بدست آوردنش نكرد

امروز قبل از ديدارمون  لباس سپید عروسی رو نگاه ميكردم چقدر دلم ميخواست كه روزي باهم براي

خريد  عروسي بياييم ..

من دلم مي خواهد ولي افسوس كه هر چه را دل بخواهدبه آن رسيدن ممكن نيست.

خداي من ! كمكم كن تا بتوانم دوري از عشق پاكم را تحمل كنم..كمكم كن تا بتوانم

بدون همراهيش ادامه دهم .. كمكم كن تا باور كنم او نيز مرا دوست دارد كمكم كن تا روز وصال را باور كنم

يارييمان كن تا روز وصال زودتر بيايد  ..

خدايا به اين چشمها قدرت بده تا پاكي را ياد بگيرند به اين دل كمكم كن تا جز رسولم كسي را در خود

جاي ندهد و خداجانم به من اين  اراده را بده كه تمام عمر جزاو كسي را دوست نداشته باشم

رسول من دوستت دارم پس دوستم بدارم

  bu sevda bitmaz ashkim

 

....

منتظر بقیه ای  داستان دلشکستگیام باشین ..  

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 10:35 PM  توسط غریبه .. | 
                                  

درهـــواي دو گــانــــــگــي

                               تازگـي چهــره ها پـژمــرد   

بيائيد از سـايه روشن برويـم

بـر لـب شبنــم بـــائيستيـــــــم

                               بـر بـرگ فـــــرود آئيــــــم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:56 PM  توسط غریبه .. | 
 

                      

آه از دست گذشته و کوچه های خاطره ،

از دست اولین ها ..

اولین دل که باختم ،

اولین شعری که برایش سرودم ،

اولین لبخندش ،

اولین دستانش ..

اولین عشق ،

کی آسوده خواهد شد از خاطرات او ؟؟

او که سالهاست اولین های خود را به من سپرد و رفته ..

..................................................

هیچ وقت دوسم نداشت ، هیچ وقت ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 7:53 PM  توسط غریبه .. | 

 

 من از این بی تو بودن بیزارم ..

 کاش جدایی رفیق روز و روزگارمون نمی شد  بدون تو خیلی تنهام

 خیلی بخدا.. میخوام اینو باور کنی بی وفا ترینم .. ای همه کسم بعد تو

 خیلی بی کس شدم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:41 PM  توسط غریبه .. |