![]() |
![]() |
|
| هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 7:51 AM توسط غریبه .. |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:18 PM توسط غریبه .. |
|
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره .. میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم .. بذار من تنها باشم می خوام که تنها بمیرم .. من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیر غمت .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:29 AM توسط غریبه .. |
|
|
دختره تا از سر کار برگشت خونه لباساشو عوض کرد جلوی کمد کوچیک عروسکاش دراز کشید اگه میگم عروسکاش فکر نکنین شونصدتا عروسکااا نه! دوتا عروسک با یه ماشین گنده با یه شیر که وقتی میزنی تو سرش صداش در می آید شیشه رو باز کرد و جوجو رو (اسم عروسکشه ) برداشت و بغلش کرد قربون صدقش می رفت ..هستی خواهرزاده اش بهش زل زده بود طفلی فکر میکرد خاله اش خل شده ، اسم خواهرزاده اش هستی بود ۶ سالشه .. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 1:21 PM توسط غریبه .. |
|
|
دیگه تمومه .. بهتر با هم نباشیم .. ................ چشمانم برای بیدار شدن دیگه بهانه نمی گیرد .. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 8:47 AM توسط غریبه .. |
|
|
بی تو این روزای روشن ، واسه من تاریک و تاریک وقتی بی تو تک و تنهام ، زندگیم معنا نداره .. از همون روزی که رفتی ، دل به هیچ کسی ندادم .. فکر می کردم می رسی یه روز، تو بی کسیم بدادم .. گفتم این لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله .. دیدن دوباره ی تو ، فقط تو خواب و خیاله .. لحظه های آخر تو ، توی قلب من می مونه .. هیشکی مثه من بلد نیست قدر چشمات و بدونه ..
رفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو مونده .. بی وفاییات هنوزم تورو از دلم نرونده .. چشم به راهتم می مونم تا که برگردی دوباره .. می ترسم وقتی که نیستی دل من ! طاقت نیاره .. گفتم این لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله .. دیدن دوباره ی تو ، فقط تو خواب و خیاله .. رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه .. هیشکی مثه تو نمی تونه دلمو بسوزونه .. تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم .. تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم می دونم ولی هرجا که رفتی من و تو دلت نگه دار .. با چشای خیس و گریون من می گم .. خدانگهدار .. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 11:2 AM توسط غریبه .. |
|
|
به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی .. تمام هستی ام نیلوفری بود .. تو هستی مرا چیدی و رفتی .. کنار انتظارت تا سحرگاه ، شبی همپای پیچکها نشستم .. تو از راه آمدی با ناز و آنوقت .. تمنــای مــرا دیـــدی و رفتی .. شبی از عشق تو با پونه گفتم .. دل او هم برای قصه ام سوخت .. غم انگیز است تو شیداییم را .. به چشم خویش فهمیدی و رفتی .. چـــــه بـــــــــــــــــــــاید کـــــــرد .. چه باید کرد این هم، سرنوشتی است .. ولی دل را به چشمت هدیه کردم .. سر راهت که می رفتی ، تو آن را .. به یک پروانه بخشیدی و رفتی .. نسیم از جاده های دور آمد ، نگاهش کردم و چیزی به من گفت : تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی .. رفتی .. رفتی .. رفتی ..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:47 PM توسط غریبه .. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مادرم ..
تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه میزنم آی آدما نیگا کنین غریب شهرتون منم! |
|
RSS
|