تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشی میمیرم ، از پا می افتم .. به تو گفتم خودم و می کشم و پر می زنم تو آسمون ، به تو گفتم یا نگفتم؟؟؟

.| Stone |.

به تو گفتم زنده ام با نفسه خیال چشمات ،
چشاتم تنهام گذاشتن ..
حالا من موندم و اشک و آه و بغض و عکس پاره ی تو و من ..

بگو گفتم یا نگفتم؟؟؟
مگه بهت نگفته بودم بی تو روزگارِ من تیره و تارِ ؟؟؟

حالا یادگار من بعدِ سفر کردن تو طناب دارِ ..
دیگه جون نداره دستام ، آخر قصه رسیده ..
عطرِ تو مثه نفس بود واسه این نفس بریده ..

به تو گفتم یا نگفتم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 3:39 PM  توسط غریبه .. | 

دارم از چشات می خونم ،باورش سخته هنوزم..

تو نباشی توی شعرام،من دیگه از کی بخونم ؟؟؟

دست تو ، تو دست من بود نمی دونم کی تو رو ازم گرفت

نمی دونم که کدوم نگاه شوم، قصه ی جدایی رو برام نوشت ..

حالا که می خوام بمونی شعر رفتنو می خونی

قلب من عاشقترینه این و از چشام میخونی ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 9:12 AM  توسط غریبه .. | 


گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم
گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم
"باید برم .."
برای تو فقط یه حرف ساده بود
کاشکی می دیدی قلب من به زیر پات افتاده بود
شاید گناه تو نبود شاید که تقصیر منه
شاید این عاقبتِ این جوری عاشق شدنه ..

سفر همیشه قصه ی رفتن و دلتنگیه
به من نگو جدایی قسمتی از زندگیه

همیشه یک نفر میره آدم و تنها میذاره
میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا می ذاره
همیشه یک دل غریب یه گوشه تنها می مونه
یکی مسافر و یکی ، این وره دنیا می مونه

دلم نمیاد که بگم بخاطر دلم بمون ..
اما بدون با رفتنت این تن خسته میده جون
بمون برای کوچه ای که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه

بمون واسه خونه ای که محتاجِ عطر تن توست!
بمون واسه پنجره ای که عاشقه دیدن توست!
بمون برا کوچه ای، که بی تو لبریزه غمه
ابری تر از آسمونش ابرای چشمای منه..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 2:47 PM  توسط غریبه .. | 
امروز ۷ دی ،دقیقاْ ۹ سال پیش یکشنبه روزی چه خبر بود ..اون روز تو رفتی و من بی کس شدم ..

چند روز بود حالت بدتر شده بود تو حالت بی هوشی و بیداری بودی ..ولی اون شب و تا صبح ناله میکردی ..
اون روز چقد خونه شلوغ بود عموها ، عمه ها ، ..  گاهی همسایه ها میومدن خونه میدیدنت و میرفتن
انگار همشون فهمیده بودن که روز آخر بودنت تو این دنیای مزخرفه ..
ما همه مون گریه میکردیم گاهی گوشه ی اتاق گاهی بالای سر خودت داداش و دخترا میودیم آروم بالای سرتو باهات حرف میزدیم روز سختی بود آقاجون ، خیلی سخت ..
دمدمای اذان مغرب بود داشتی درد می کشیدی داشتی تموم میکردی ..همه یه گوشه ایی گریه میکردن عموها میرفتن تو اتاق میومدن بیرون ، وقتی میدیدن داری .....  از اتاق میومدن بیرون تا صدای گریه اشون مبادا آزارت بده و دوباره برمیگشتن تو اتاق ، من جرات نمی کردم بیام تو اتاق، من می ترسیدم آخه دلم نمی خواست جون دادن و رفتنتو ببینم تو تنها تکیه گاهم بودی آقاجون ، تو اون عصر لعنتی هوا تاریک شده بود نمی دونم کدوم یکی از عموها بود که خودش از اتاق کشوند بیرون و  گفت داداش تموم کرد از دیشب تمام اون روز جلوی چشمامه ..یادمه پاهام سست شد افتادم زمین فقط فریاد کشیدم خدااااااااااااااااااااا..
همه گریه میکردن همه مون رفتنتو دیدیم همه پر کشدنتو دیدیم ولی کاری از دستمون بر نمی اومد  .. دیشبم به یادت با گریه بخواب رفتم ..می دونی چقد دلم برا دستات تنگه؟می دونی چقد دلم میخواد بازم دست رو موهات بکشم و یه طرفشون کنم ؟میدونی چقد دلم برا اون عصبانیتات تنگه که گوشه ی لبت یه لبخند کوچولو می شست و ما اون موقع بود که دوباره بپریم سر و کولت بگیم دیدی الکی عصبانی هستی؟می دونی چقد دلم برا اومدنات تنگه برا دوست داشتنات برای همه ی حمایتات؟اصلاْ میدونی بعد رفتنت هیچ مردی منو به اندازه ی بابایی دوست نداشت ؟؟؟میدونی گذر زمان تورو از یادم نبرده میدونی هر سال بیشتر از سال گذشته یاد اون روز آزارم میده؟آخه بیشتر نبودنت احساس میکنم آقاجونم ..
 آقا جونم این دختر طلایی لوس کردتو بخاطر تمامی آزارهای بچگونش ببخش..
دلم برات خیلی خیلی خیلی تنگه ..دوست دارم  قد تموم نبودنتا قد تموم تنهاییام قد تموم دلتنگیام ..
به خوابم بیا بابای خوب و پاکم ..

"بخواب ای آفتاب بی غروبم            
 شب
تنهایی دلها دراز است
دعایت می کنم هر شب همین وقت     
که
درهای دعا تا صبح باز است."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 9:50 AM  توسط غریبه .. | 
هرجا که میرم جلوی چشامی .. فراموشم نمی شی .. ولی باید یه جایی به خاطره ها بسپارمت .. حتی ته جاده هم ، حتی مثه این دو برگ هم بهم نمی رسیم ..

Leaves in Love 2


دو روز دوره داشتم از طرف نمایندگی رفته بودم .. دیروز تو کلاس از نمایندگی شهرِ مشکین یه پسر اومده بود ،از همون نگاه اول احساس کردم چقد شبیه وحیدِ .. گاهی زیر چشمی نگاش میکردم ..گاهی میگفتم اَه بابا بی خیال .. ولی خوب یه خورده خیلی سخته بی خیالت شدن ..
استاد آدمِ با حالی بود .. گرم و صمیمی هرچی باشه دکترا تو زمینه ی ارتباطات و مشاوره داشت تو تهران زندگی میکرد و اصلیتش آذری بود اونم آذربایجان شرقی ..برادر یکی از بچه ها که تو دوره های قبلی تو کلاس این استاد بود و لیسانس حقوق الهیات داشت ساعت آخر کلاس به خواست استاد اومد کلاس و برامون سه تار زد و خوند .. خلاصه که رفتیم یه خورده تو عالم ،اگه بین اون پسر ،دخترا نبودم شاید اشکام جاری میشد ولی گفتم که بی خیال ..
وقتی کلاس تموم شد دلم میخواست از پارک مقابل پترو شمی تو اون هوای سرد پیاده برم و انقد برم و برم تا به جایی برسم که دلتنگیام ، تنهاییام تموم بشن .. من که همیشه اسیرِ دلمم اینبار هم به حرفش گوش دادم ..من میرفتم و گاهی احساس میکردم کسی همراهمه و وقتی برمیگشتم نیگا کنم ببینم کیه؟ میدیدم هیچکس نیست جز سایه ی سیاه من ! که دلتنگیام و بشونش  کشیده و با خودش میاره ، مبادا جا بمونن ..
تا خودِ خونه با پای پیاده رفتم و گاهی سایه م گم می شد ولی دلتنگیام می پریدن رو کولِ من و با من میومدن ..نمی گم همش برا تو بود وحید شاید بیشتر برا تنهاییام برا اینهمه حصاری که عمری بخاطر رسول و بعدهم بخاطر تو برا خودم تنیدم و الان راهی برای رها شدن پیدا نمی کنم هرچی میگردم خودم و ناتوانتر احساس میکنم ..و من تو این حصار بدون اونایی که بخاطر اونا این حصار تنیده شده جا موندم و چه بی مهرن که بدون من رفتن ..
صبح یکی از همکارام می گفت دیروز تو تزریقات مادر و زن و بچه ی تورو دیده ..میگفت (سما) بچه ی تو بدجور سرما خورده بود و آورده بودن بهش آمپول بزنن مامانت گفته بود که وحید پایین وایساده نتونسته بیاد بالا آخه دلش طاقت نیاورده ببینه به دخترش آمپول بزنن و اشک دخترِش و ببینه ..
دوستم میگفت یه بچه ی سفید با موهای بور ،و توپول ..میگفت دختر خیلی خوشگلی بودش ..
خوب هر چی باشه به باباش کشیده ..
دیگه  میخوام بیدار شم ، میخوام باور کن بازی خیلی وقته تموم شده و من تنهایی بدون هیچ همبازی و تماشگری توی زمین بازی تنها موندم و این بازی ادامه ایی نداره و من باختم .. باختم  .. باختم ..
......
دیروز که من نبودم امیر تو کامنتش ازم خدافظی کرده بود کسی که منو یکی از نوه های خودش می دونست و برام بابابزرگ بود ، الان که اینو می نویسم بغضی تو گلومه که آزارم میده ..آره تو خونه که کامنتشو دیدم اشکام جاری شد احساس می کردم دلتنگیام دلتنگتر شد و تنهاییام تنهاتر..بابابزرگ از نوه ات خواستی تا یه زندگی تازه اییرو بدون حضور وحید شروع کنم یه زندگی شاد برای خودم ..بهت قول میدم سعیمو بکنم ..ولی تو هم قول بده مواظب خودت باشی ، باشه؟
بابابزرگ اگه حرفام می خوندی  میگفتی :«خواستن و نتوانستن» یا « توانستن و نخواستن »

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:44 AM  توسط غریبه .. | 

پاییزم داره به زمستون میرسه  ..
بهت گفته بودم که انتظار چیز خیلی بدیه..گفته بودم یا نه؟
یادته چند وقت پیش ازت پرسیدم تا حالا شده انتظار بکشی؟و میدونی چقد سخته چقد تلخه و
تو حرفام و تایید کردی ..
پس چرا خواستی چشم انتظارم بذاری ؟
میترسی من و از دست بدی ولی اینو هم خوب میدونی که نمی تونیم کنار هم باشیم من که سعی میکنم به چشت دیده نشم ولی تو خودت منتظرم میشی تو خودت میخوای تا بهم زنگ بزنی من که ازت نخواستم
دلم داره میترکه .. اگه میتونستم الان گریه میکردم ولی نمیشه که گلم! آخه سر کارم ..
بخدا خودم یه دنیا درد دارم دیگه تحمل کارای تورو ندارم اگه دارم شکستن غرورمو تحمل می کنم  اگه خیانتتو تحمل میکنم
اگه دارم برای همیشه رفتنتو تحمل میکنم اگه یه چیزای دیگه ایی که مشکلات شخصی خودمه تحمل میکنم دیگه تحمل ایناداهاتو ندارم انگار اینا تلنگریه تا دوباره بیشتر بهم بریزم .. وحید بسه دیگه یه ذره انصاف داشته باش بخدا درد میکشم ..
یکی میگفت بلاخره تاوان میده ولی من نمیخوام من میخوام همیشه خوش باشی ..

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 11:28 AM  توسط غریبه .. |