تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!




امروز گفتی نفیسه رو خیلی دوست داره .. گفتی عذاب وجدان داری از این دو ، سه بار صحبت کوتاهی که با من داشتی.. گفتی که آخر این حرف زدن که چی؟ .. گفتی همین که بیرون همدیگه رو صبحها موقع رفتن سرِکار می بینیم و بهم سلام میدیم کافیه ..
گفتم تو هم دوسش داری؟
گفتی نداشته باشم اون اوایل نه ولی حالاا ..
گفتم بیا دیگه بیرونم بهم نیگا نکنیم بهم سلام ندیم مثه همه ی غریبه ها..
گفتی نه! مثه دوتا آشنا دوتا دوست ،دوتا همسایه، همدیگرو که می شناسیم ..
خیلی بی انصافی  ..

حالم از این حرف زدنا بهم میخوره ..حالم از خودمم بهم می خوره دوست داشتنت منو به ذلت کشید ..
اون عاشقته نه؟ولی تو که عشق حالیت نیست
بخدا وحید تو عاجز از عاشق شدن و درکِ عشقی بی معرفت ..
گفتی عذاب وجدان داری؟ پس چرا اون موقعه ایی که بهم خیانت کردی عذابِ وجدان نداشتی  هااان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فک می کنی من حالیم نیست فک میکنی نمی فهمم ؟به همون خدا که جز اون پناهی ندارم قسم میخورم منم عذااااااااب میکشم .. احساس می کنم دارم حق اونو می دزدم.. می فهمی.. و بدون اینکه اون یه روزی این حق و حلال کنه .. کاش می دونستی که چند طرفه زجر و درد متحمل می شم ..

 اصلاْ می دونی من که تورو دوست ندارم تو رو که نمی خوام .. من تویه مجردو  همون که یه روزی منو می خواست میخواستم .. من اون کوچه هارو زیرِ رو کردم ولی از اون وحیدِ خبری نیست  که نیست..
تو مردی ..باید دفنش کنم این حس بو گند گرفته ..

میدونی وحید ازت بدم اومد ..آره بدم اومدهههههههههههههههه ..
سرِ نماز ظهر با تک تکِ ذکرام اشک ریختم میدونی سر قنوت ربنا اتنا .. رو که گفتم ایستادم دستم رو به سوی خودت بود خدا ازت خواستم منو  از این حال رها کنی .. منو متنفر از این بی معرفتا کنه .. آخرِ نماز قسمت دادم  بهم قدرت بده تا این عزادری رو که برا مرگ  عشق که سالهاست می کنم تمومش کنم ..
می دونی بی وفا ، دروغگوووو .. کاش دوباره سراغت و نمی گرفتم .. لعنت به من .. 
حالا برو بی معرفت ..گفتی زنگ می زنم ولی منتظرت نیستم دیگه نمی خوام ببینمت برو ..

بسه ذلّت ..
بقول رضا صادقی عشقی که ذلت بیاره کشک عزیز ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:44 PM  توسط غریبه .. | 

این آخرین پستیه که برای این وبلاگ نوشته میشه ..شاید برای چند هفته ، شاید چند ماه و شایدم برای همیشه آخه میخوام درش و تخته کنم ، اگه اومدین دیدین که نیستم بدونین که با کوله بار تنهایی و بی کسی اومدم و با همین درد دارم می رم ، میرم به ناکجا، شاید در ناکجا کسی انتظارم و می کشه شاید، نمی دونم .. خیلیاتون مثه من درد دارین ولی امیدوارم شماها به خوشبختی برسین ..
تو این لحظه ها اشک تنها چیزیه که دارم تا بهتون پیشکش کنم همه تون و به یاد دارم شماهایی که اومدین و شدین رفیق روزهای بارونیم ..
براتون از ته دل آرزوی کامیابی دارم .. بچه ها من یه پاییزیه خستم که توانی براش نمونده پس باید برم .. شاید اینطوری اونم فراموشش کنم ..نمی دونم چرا یه هو احساس کردم دارم تنهاتر می شم همه تون و دوست دارم همه تون ووو ..
برای هق هق گریه هام دنبال یه شونه ام ، یه شونه یی که بی ریا و محکم باشه ..ولی نیست برای من نیست .. بچه ها می دونم فراموش میشم ولی خیلی زود فراموشم نکنینااا .. باشه؟؟؟
فراموشتون نمی کنم ..بچه ها ببخشید که نتونستم بیام درِ تک تک وبلاگاتون و بزنم و ازتون خدافظی کنم ولی همین جا به خدا می سپارمتون ..

elmira

 هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد ..

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:23 PM  توسط غریبه .. | 

خیلی وقتا دلم می خواد همه ی کاشهایم به حقیقت می رسید وآرزوهام از این کاشها رهایی پیدا می کرد ..
" نا گهان چه زود دیر می شود " احساس می کنم برای خوشبخت بودن برای جبران اشتباهات ، برای زندگی کردن دیر شده است ..
دلم می خواست زمان به جای اینکه به جلو پیش می رفت به عقب رانده می شد به جای اینکه ثانیه ها ۱ - ۲ - ۳ - ... شمارش می شد بر میگشت و ۳ - ۲ - ۱ - ۶۰ - ۵۹ و... چرا که در روبرو چیزی برای ارزانی عمر ندارم هر چه بود پیشترها بود ..
کاش خداوند فرصتی به من و  ثانیه ها میداد تا به عقب برگردیم و من دوباره به تو برسم بی دغدغه به تو بیاندیشم و برای با هم بودن لحظه شماری کنم و ای کاش زمان در آن روزها می چرخید تا برای همیشه برای هم باشیم و بس ..
و یا دوباره زمان به گذشته بر می گشت زیرا در آینده ی آن جدایی هست ..
ثانیه ها به عقب می تاختن تا دوباره به عشقِ  پاک و یگاهنه ی نو جوانیم میرسیدم ..
و به پدرم و به کودکیم برسم که همه چیز در کودکیم نهفته است به بازیهای کودکانه ، به روزهای بی گناه و بی ریا بچه گانه.. و بر می گشت به بدو تولد و یا اصلاْ به رحِمِ مادر و حتی به نبودن و..آنوقت شاید هرگز زاده نمیشدم کاش ، کاش..
و ای کاش اینهمه اسیر کاشها نمی شدم ..

 

                                             nardasin bu akshamnar sansiz olmuyor
nardasin allar yereni almiyur
san orda ben borda ، yoraeim dayanmiyor
..nardasin bu shahir bana dar galiyor

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 9:5 AM  توسط غریبه .. |