تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!
آرزو می کنم  تو هم روزی از نگاه بی احساس من دلتنگ شوی..

...

از کنار مردمانی که شادیهایشان را دراطراف شعله های سرخ آتش درفضا می پراکنند به
آهستگی عبور میکنم

آنچنان در رقص و پایکوبی غرقه اند که سایه سیاه عبور من ، هیچ نگاهی را از آتش

نمی دزدد!

  دستهای درهم گره خورده ،  نگاههایی که بی کلام به سخن گفتن نشسته اند

لبهایی که گل خنده مهمانشان شده و سایه هایی بر دیوار که همرقص شعله های آتش هستند

شهر در جشن و پایکوبی است !!

صدای ترقه کودکی مرا به خود می آورد .. من اینجا چه میکنم؟

درمیان مردمانی که گویا رنگ غم را نمی شناسند !

لب میگزم ...وای آنقدر از خودم دورم که بی پروا سخن بر لبانم جاری میشود بی لحظه ای

فکر !

نه ..میدانم که غم مهمان همه دلهاست..حرفم را پس میگیرم !!

عید نزدیک است ..و این جسم خسته هنوز بوی بهار را باور نکرده

ولی چهارشنبه سوری با خودش ، صدای پای عید را به همراه اورد ..صداهایی که گاه

 میدانهای جنگِ ندیده را

 درخاطر تداعی میکند

چه جنگ شیرین و زیبایی ..!

پاهایم به زمین دوخته شده...حسی گنگ مرا به سمت آتش فرامیخواند .

با اخرین توان به سمت خانه میدوم ..مدتها بود اینقدر سریع ندویده بود ..به اتاقم میرسم و

 به سراغ

 صندوقچه اسرارم که همه دنیایم در آن پنهانی زندگی میکند ، میروم

تمام نامه هایت..تمام عکسهایت و هرآنچه از تو به یادگار دارم را برمیدارم و

به سوی خیابان بازمیگردم

میخواهم امشب خانه تکانی کنم ..خانه دل را آنچنان بتکانم که هر آنچه از تو 

 و یاد تو بر دیوارهایش آویخته بریزد

و بپاشد و هیچ از تو برجای نماند!

تمام خاطراتت را در آتش میریزم ..شعله ها راه آسمان در پیش میگیرند

وسوسه پریدن ازآتش سوختن یاد تو ، مرا به جلو هل میدهد ...

تا به خود بیایم بارها وبارها از آتش پریده ام ...

نامه هایت میسوزند و .. صبر کن!!

بوی کباب می آید !!!!

آنچه که میبینم را باور نتوانم کرد

قلبم را درمیان شعله های آتش می بینم که میسوزد و میسوزد و...

نمیدانم در کدامین پریدن ، خودرا از قفس سینه وارهانیده تا درآغوش آتشی که

یادگاریهای تو را درخود فرو میبلعد ،

 سکنی گزیند.

درگوشه ای مینشینم وبه آخرین لحظات سوختن قلبی مینگرم که

 سالها بود با سوختن مانوس بود ..

ببین که این دل زودباور تا کجا به عشقی که به او آموختی وفادار ماند !

... 

این مطلب از وبلاگ مرگه سکوت برداشته شده به آدرس 
www.margesokoot.blogfa.com
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:1 AM  توسط غریبه .. | 

بير گورچين كيمي دنسيز له ميشم
بلبلم يازدا چمن سيز له ميشم
اسكيدن شانلي شرفلي ائليديم
دشمنه قارشي امان سيز سئليديم
زيروه سي چنلي دومانلي بئليديم
ايندي مدت دي كي چنسيز له ميشم
منده اردم لي ارن لر واريميش
ستارا بابكه تاي لار ياشاميش
اوقدر ائل جه بيلن لر ياشاميش
ايندي من ارسيز ارن سيز له ميشم
دردمين يوخ آدي عنواني دئسم
حيرته قالديرير انساني دئسم
باشقا بير سوزله بو معناني دئسم
اوز دياريم ده وطن سيز له ميشم
درد مني يانديرير اما اودي يوخ
اونلا آغزيمدا حياتين دادي يوخ
دئميرم درد لر ايچينده آدي يوخ
دئييرم من بئله من سيز له ميشم
اي منيم من ليگيم ايمداديمه يت
دور گه بير منله قووش داديمه يت
مني باس باغرووا فرياديمه يت
بي لئين كي نئجه سنسيز له ميشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:7 PM  توسط غریبه .. | 
بیر سات قاباغ بیلمه زه ووردون اصلاْ انتظاریم یوخیدی .. سن اول آدمیدیدین کی تولودومی تبریک ددین

وحید منی یادینان چیخات گو منده سنی یادیمنان سیلیم ، بعله سینه داها ایییییییییی!!! ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 11:41 AM  توسط غریبه .. | 
                                         

    

دیروز !

خط و نشان کشیدم

یک خط روی عقل

و یک نشان روی دلم !

که اگر باز هم جدال کنند 

                                خودم را هلاک می کنم !  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:51 AM  توسط غریبه .. | 

eli

تا حالا اینطوری دیر به دیر آپ نکرده بودم شاید برا اینه که دیگه نمی خوام ازت بنویسم..
اینروزا گاهی حالم خوبه ، گاهیم پکرم دل گیرم ..
تو این دو هفته ندیدمت آخه نخواستم که ببینمت .. از اون روز دیرتر از خونه در میام تا رفته باشی ... اینروزا سعی می کنم بهت کمتر فکر کنم اگه هم فک کنم به اینه که ، عهد شکنی رو تو کردی تو بدی کردی تو بد بودی! .. اصلاْ اون مسیرارو که تو رو میدیدم سعی می کنم یه جور دیگه ببینمشون نه اینکه از دور خیره بشم به مسیرِ تو که میای یا نه ، اگر هم نمی یای برا خودم نه! دیگه تو خیالاتمم نمی خوام ببینمت ..
هفته ی پیش عصر بود تو خونه دراز کشیده بودم و چشام و بسته بودم راستش بهت فک نمی کردم ولی یه هو تو تموم اون تاریکی تو نشستی .. صورتت ، هیکلت .. حتی اون کاپشن قهوه اییت .. یه آن اومدی غیر تو دیگه هیچی نبود فقط تو بودی.. ولی من زود چشام و باز کردم آخه نمی خواستم ببینمت .. گفتم برو .. دیگه بسه .. دیگه برووووووووووو ... حتی پشت پلکامم نمی خوام بیای حتی تو خلوتم .. نه!
سخته ... ولی می خوام بتونم تورو پشت سر بذارم همونطور که تو منو پشت سر گذاشتی با تموم بی رحمی .. ولی می دونی من بی رحم نیستم چون می دونم با رفتنم هیچ غمی تو دلت سنگینی نمی کنه  فقط رفتن شاید بتونه من و از این غم از این بن بست رها کنه .. و مهمتر از همه اینکه وجدانم کم کم راحت میشه .. تو هم وجدانت راحت باشه من خیلی وقته بخشیدمت من نفرینت نمی کنم هیچ وقت! ولی آرزو میکنم یه روز تو همین روزا تموم احساسم نسبت به تو ته بکشه دیگه نسبت به تو هیچ احساسی نداشته باشم می فهمی هیچییییی... حتی اگه شده جاتو تو قلبم به یکی دیگه بدم این کارو می کنم ..

"من سردم هست و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد
احساس عجیبی دارم
حسی میان دلهره و تردید .."

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 8:55 PM  توسط غریبه .. |