تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!


     بی خیاله غصه البته فعلاْ ..
  راستی خدا یه کاری می کنید حضورتو
 دوبارَِه، البته یه کم رنگی تر احساس کنم؟؟؟


          

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:4 AM  توسط غریبه .. | 
چقد لحظه های خوشیم کوتاهه لحظه هایی که میتونم از ته دل شاد باشم ولی چه زود گذرند
انقد خستم که حتی نفس کشیدنم برام سخت شده دیشب از خدا یه چیز خواستم اونم اینکه
امشب شب آخرم باشه ولی هنوز هستم هنوز ناامیدانه راه میرم و با چشمی اشک آلود به لحظه ها
خیره می شم ..
این زندگی مسخره است و شایدم من مسخره اش کردم ولی هرچی که هست تقصیر هر کی که هست
بد دنیایی شده انقد بد که بشه به یه مشت خاک فروختش
می خوام تنهاییامو بدبختیامو فریاد بزنم آاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا درد می کشم
آاااااااااااااااااااااااااااخ خدااا دلم از سنگینی غم عجیب می سوزه !!!

 چه کسی می دونه چه بر روز و
شبای زندگیم میگذره و کسی نمی دونه که من کم تحملتر و کمرم نحیفتر از به بار کشیدن این همه درده!
خدایا کمکم نکردی هیچوقت! همیشه تنها بودم حتی تنهاتر از خودت
من از اینهمه بدبیاری و بی عدالتی و بی رحمی به ستوه اومدم بفهم من دیگه خستم! یا زندگیمو رنگی بده
یا زندگیمو خاک بده!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 8:47 AM  توسط غریبه .. |