تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!
۴۶ روز بعد از مرگ مامان خونه مونو خالی کردیم و رفتیم یه خونه ی جدید هیچ فکر نمی کردم این همه برام سخت باشه ترک خونه ی خاطره های مادریم، خاطره های باهم بودنمون با مامان و بابا! خاطره های دوران کودکی و نو جوانی و جوانیم! ترک کوچه و محله مون!
امروز چقد سردمه روزهاست که سردمه دیگه مامان دستامو نمی گیره تا گرمشون کنه دیگه مامان اشکامو پاک نمی کنه دیگه بغلم نمی کنه دیگه دل ناگرونم نمی شه دیگه برام لبخند نمی زنه دیگه حتی برام اخمم نمی کنه و ما تمامه اون خاطره هارو تو اون خونه جا گذاشتیم رفتیم
چقد دل کندن از اون خونه ی کوچیک از اون محل برامون دردناک بود انگار در و دیوار خونه باهام حرف می زدن و ازم می خواستن که نریم حس می کردم مامان و بابام وایسادن تو اتاق و مارو تماشا میکنن دارن با دلتنگی و اشکی گوشه ی چشم مارو بدرقه می کنن
 چقد دلتنگشونم تک تکمون! هر کدوم یه گوشه ی خونه زار می زدیم چقد دل ناگرون بودم از اینکه نکنه بیان و مارو اونجا پیدا نکنن و ... 
چقد غریب خونمونو جمع کردیم و راهیه یه جایه دیگه شدیم انگار که هیچکسو نداشتیم از اون همه همسایه از اون همه فامیل کسی تو این روزای سخت کنارمون نبودن کسی جز یه زن همسایه مارو بدرقه نکرد مارو تو اغوشش نگرفت!
احساس می کنم دیشب تمام وجودمو تو اون خونه جا گذاشتم حس میکنم خودمو گم کردم از دیشب هر چی دنباله خودم میگردم پیداش نمی کنم چقد تنها و غریب شدم!
دلم به حاله خواهرم نسرین می سوزه اون فقط ۱۹ سالشه و از حالا باید بار یتیمی رو به دوش بکشه و من، فقط ۲۶ سالمه!
دلم برا داداش برا نیلوفر برا آبجی بزرگم می سوزه  انگار همه مون یه هو بعد مرگ مامان تنها و بی کس شدیم غریبه غریب!!!
بعد مرگ مامان انگار پدرم بعد ۱۱ سال دوباره مرد! و ما دوباره  همه جوره یتیم شدیم!
من از نالیدن متنفرم ولی انگار قسمته من از این دنیا همینه همین! دیگه چیزی دلخوشم نمی کنه یعنی چیزی برای دلخوشی ندارم.
خستم خیلیم خستم!!!!!


آخر یه روز این گریه ها سوی چشامو می گیره!
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 9:17 AM  توسط غریبه .. |