تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!
عصر یک روز دلگیر

دلم گفت بگویم بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیدست

چرا آب به گلدان نرسیدست

و

هنوز هم که هنوز است

غم عشق به پایان نرسیدست

بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید

بنویسد که هنوز هم هنوز است

چرا یوسف گمگشته به کنعنان نرسیدست

و

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست؟!
                                                                                                         مامان دلتنگتم!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 2:37 PM  توسط غریبه .. | 
مادرم کجایی که این دل برات ناجور بی تابی می کنه
ذره ذره ی وجودم تو رو از من تمنا می کنه
مادرم؟!
مامان خوبم!؟
همه ی وجودم
تو کوچه ها..
 توخیابون..
 تو اتوبوس..
حتی در وجود خودم
به دنباله تو می گرده.
بی طاقت شدم مادر
رفتی و بعد تو محبت و صفای خونه مون به یغما رفت ..
هر جا دختری رو کنار مادرش می بینم
هر وقت کسی از مادرش سخن به زبان می یاره
دلم ناخن به صورت می زنه
هر جا زنی به هم سن و سال تو می بینم دلم برای دستاش پر می کشه
اشک از گوشه ی چشمام جاری می شه
مامان دلم برا وجودت لک زده
 
وااای
دلم با این همه حسرت چه کنه؟؟؟
چقد چقد چقد دلتنگ توام مادر..
چقد محتاج حضور توام مادر ..
بی تو به کدام ناکجا سر بذارم؟
بی تو هر روز و هر روز هزار بار آرزوی مرگ می کنم
اما مادر مرگ هم با من سر بی مهری داره
تویی که وجودم از وجود پاک توست 
بی تو غریب این شهرم!
بی تو .. 
آخ مادر ..
"دلم می خواست دوباره اون چادر نماز سفیدتو سرت مینداختیو تو خونه سِحرِ پاکیتو علم می کردی
دلم می خواست تو آغوشت می کشیدم و تو رو می بوئیدمو غرق بوست می کردم مادرم!"
مادر مادر ..
تو بگو من با این همه دلتنگی چه کنم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 9:34 AM  توسط غریبه .. | 
داری بهم پوزخند می زنی آره؟
به اشکام؟
به هق هق گریه هام؟
به دلی که خون شد؟؟؟
حقم داری
چون مجبورم که با این همه اوصاف تحملت کنم!
پس ژسته پیروزی بگیر!
می دونی زندگی من اسیرم!
اسیر تو
من اسیر غمم، اسیر بی کسیم!

چه سود از ناله کردنم
که گوشی تحمل شنیدن ناله هامو نداره !
چشمی تاب دیدنشونو نداره!
و دستی توان کمک کردنمو نداره!
من می خوام برم
یه جای دور ..
یه جای دنج ..
یه جای بی خاطره ..
من می خوام از دسته تو راحت بشم
از دست پوزخندات از دست نا عدالتی هات
من میخوام دل سیر گریه کنم
من دلم تنگه !
چرا دارم با توی بدکاره حرف میزنم ؟؟
از تویی که دلم از دستت خون!؟
نمی دونم!
من به دلخوشیه دیگرون حسودیم می شه
من به چیزایی که ندارمو دیگرون دارن حسودیم می شه
وای من دارم چی می گم؟
 ببین به چه روزی موندم!
وقتی به دنیا می اومدم یادته؟!
یادته نوید چه دنیایی رو بهم دادی؟
یادته نوید خوبی خودتو بهم دادی؟
یادته؟!
ولی ای زندگی تو منو فریب دادی!!

چه حاصل از این همه گلایه؟
 که محکمه ای برای محکوم کردنت نیست.

من خسته ام!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:32 AM  توسط غریبه .. | 
زندگی همیشه چیزی خارج از توانم رو بهم تحمیل کرد.
و من بیزارم از بودن و ادامه دادن بدون امید!
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:28 AM  توسط غریبه .. | 
تو شرکت تو دانشگاه می گم می خندم می خندونم ولی همون خدایی تو حقم نامهربونی کرد و
مادرمو گرفت خودش شاهد که دلم پر دردِ!!
همه فک میکنن چقد قوی ام یا چقد بیخیالم و یا اینکه خیلی زود تونستم با مرگ مامان کنار بیام ولی
من نه قویم نه بی خیال و نه حتی هنوز باورم شده که مامان مرده و دیگه نمیاد.

۵ شنبه از دانشگاه برگشتنی تو راه نمی دونم انگار دیگه طاقتم طاق شده بود مثه خیلی وقتای دیگه هق هق گریه ام بلند شد پشت سری یام گفتن وای جو گرفتتش خیال کردن به یاد یه دوستی ناکام اینطور عنان از کف دادم یه جوریا بهم پوزخند می زدن
رفتم سر خاک مامان برا دل تنگم برای جوونیه مامان برا ناکامی مامان حتی برا ناکامیو حسرت بی تو بودنه خودم  گریستم، هوا تاریک شده بود تکو توک چند نفری هنوز تو قبرستون بودن صدای زجه یه زن از یه  گوشه ی قبرستون می اومد و منم هنوز سر خاکت وایساده بودم و گریه می کردم ازت خواستم فقط یه لحظه یه لحظه ظاهر بشی تا من ببینمت تا بغلت کنم تا دستاتو ببوسم چقد دلتنگتم ! خدایا می دونی که دلم بی طاقته پس چرا به من بد کردی !؟!؟

با چشای قرمز رفتم خونه سرم درد می کرد یعنی چند وقته که سردرد دارم زودتر از همیشه خوابیدم
نه حوصله ی بیدار بودنو داشتم و نه می تونستم چشامو باز نگه شون دارم تا صبح چند بار بیدار شدم
و خوابیدم صبح برا نماز خواب مونده بودم ساعت ۷:۳۰ از خواب بیدار شدم نماز صبحمو خوندم و دو
رکعت هم نماز والدین خوندم دوباره رفتم دراز کشیدم بعد از یه نیم ساعتی دوباره خوابم برد
تو خواب دیدمت! تو خواب هم صبحه جمعه بود از خواب بیدار شده بودم تا از اتاق در اومدم دیدم مامان نشستی کنار در ، تا دیدمت بغلت کردم بوسیدمت تو هم منو تو اغوش کشیدی بهت گفتم که چقد دلتنگتم بهت گفتم مامان چرا از هم جدا افتادیم؟؟؟ چرا؟
اما وقتی تو چهرت نیگا کردم تو هم غمگین بودی غم تو چشات موج می زد سرتو تکون دادی و گفتی نمی دونم قسمت ما هم اینطوری بود
مامان تو هم  از جداییمون مثه من مثه بقیه غمگینی می دونم تو خواب شروع کردم به گریه کردن تو خواب احساس کردم خواهرم داره از خواب بیدارم میکنه من مامان تو رو محکم بغل کرده بودم انگار می دونستم همین الانه که از خواب بیدار بشمو بغلم خالی بشه از خواب بیدار بشمو دوباره نباشی دوباره ..
با گریه از خواب بیدار شدم مامان هنوز دستام بهم گره بود زار می زدمو صدات میکردم اما دیگه نبودی که جوابمو هق هقم و بدی ..
مادر حسرتی که تو دلمه از یه طرف و غمی که تو چهر ه ت بود داغونم کرده بود 
انگاری صبح جمعیه مامان  اومده بودی بهم سر بزنی تا شاید کمی دلم  آروم بگیره
چرا دارم اینارو برا تو تعریف میکنم تو که تو لحظه لحظه ی دلتنگیام کنارم بودی ..

خدایا دلتنگشم دلتنگه دستاش، دلتنگه مهربونیه نگاش، دلتنگه صداش، دلتنگه جونم گفتناش، دلتنگه ناگرونیاش، دلتنگه همه و همه ی مهربونیاش !!!!!!!!! حتی دلتنگه اخماش و غر غر کردناش!!
الهی مامان دورت بگردم به جونه تو مامان از خدا طلب مرگ می کنم تا شاید اونجا بهت برسم تو این دنیا چیزی ندارم که بهش دل ببندم و برا مردن تردید داشته باشم مامان بارها وفتی سر نماز این دعارو می خونم  ازت خواستم که دستاتو ببری و بالا به حق دعایه مادری بگی امین تا شاید دعام مستجاب شه و من هم تو این راه همسفرت بشم مامان آمین گفتی؟؟؟؟؟
مامان رفتی تو این خاکستون بدجوری غریب موندم!
مامان هیشکی نمی تونه عمق دردمو بفهمه هیشکی نمی تونه بفهمه چی می کشم  هیشکی نمی تونه عذابه بی تو بودنمو احساس کنه و هیچکس هیچکس و هیچکس نمی تونه خواستمو برآورده کنه!!!

...
نمی دونی
 بی تو
پر
از
غمه
دنیا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:53 PM  توسط غریبه .. |