![]() |
![]() |
|
| هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم! |
|
چقد سخت و تلخه که بدونی این جداییها تمومی نداره ولی باز با تمومه وجودت خودتو فریب بدی که نه ، یه روزی فاصله ها تموم می شه و بر می گردن !!!
گاهی احساس می کنم مامان زنده است و چقد غصه دارم میکنه فکر اینکه یه روز ممکنه بمیره! شاید کسی نفهمه حرفمو ولی این عینه حقیقته من مادرمو به وضوح تو ذهنم می بینم انگار چند ساعت پیش دیدمش و یا چند ساعته دیگه دوباره خواهم دید گویا من هنوز به لحظه ی وداعمون با مامان نرسیدم و من هنوز ترس از دست دادنشو حس میکنم نمی دونم اگه روزی باور کن و برسم به لحظه ی مرگ به لحظه ی باور اونچه که اتفاق افتاده چه حس و حالی خواهم داشت!!!؟؟؟ من هنوز مامانو وقتی از در میاد تو یا وقتی تو اتاق دراز کشیده و یا وقتی تو آشپزخونست و حتی زمانی که جلوی تلویزیون چرت می زنه و یا وقتی به روم لبخند می زنه رو رو به شفافیت همین دیروز و امروز می بینم نبودنش لرزه به اندامم می ندازه کسی نمی تونه عمق دردمو، تلخیه زهر آلود لحظه هامو احساس کنه من همیشه احساس تنهایی کردم ولی این دیگه احساس نیست من تنهام و خواهرام و برادرم باهمه مون با اینکه کنار همیم اما تنها و بی کسیم من اینو می بینم دلم می خواد از سینه بیرون بیاد دارم احساس خفگی می کنم من از تلخی و ناکامی این دنیای ظالم به ستوح اومدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4:49 PM توسط غریبه .. |
|
|
ای خدا دلم گرفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:47 AM توسط غریبه .. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مادرم ..
تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه میزنم آی آدما نیگا کنین غریب شهرتون منم! |
|
RSS
|