تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!
جدایی چنان بین ما فاصله انداخت که انگار
تو چیزی نبودی جز خیالی در افق های دور
جدایی به گمان خود بین ما فاصله انداخت
اما تو که یک نفر بودی بسیارشدی و در قلب من ماندی!!


 عمری که گذشت عمری پر از درد و جداییها بود به یاد ندارم خوشی هیچوقت خوشبخت نبودم
و با گذشت روزها و سالها روزگارم سیاهتر و سیاهتر شد من خیلی چیزارو تو زندگیم از دست دادم
بدونه اینکه چیزی جاشو بگیره، هر روز زندگیم تهی تر شد راستش به اینکه خدا به بنده هاش
کمک می کنه و مهربونه و گر ببند دری ز رحمت گشاید در دیگری اعتقاد ندارم شما هم نداشته
باشید دورغه به این دنیا قسم دروغه!
 من سالهای نوجوونی و جوونیم و با درد و حسرت گذروندم  جداییها تنها قسمت زندگیم بود و من
چقد دلم می خواست زودتر از اینها می مردم و این همه تلخ کامی رو متحمل نمی شدم دیگه این
زندگی رو نمی خوام به کی بگم آخ مامان چقد دلم می خواست دیشب بودی تا کمی از دردمو کم
می کردی بعد مرگ تو این بدترین اتفاق زندگیمه که با مرور زمان هم دردم التیام پیدا نخواهد کرد
می دونم اگه بودی سرمو می گرفتی تو دستاتو سعی می کردی آرومم کنی ولی نبودی
آخه تو هم رفتی و جداییت برای تموم عمرم تلخترین اتفاق زندگیم شد می دونی مامان
 پری شب خواب دیدم رسول داره میمیره صبح هرچی خواستم باهاش تماس بگیرم نشد جواب
تلفونامو نمی داد .. دیشب دوستش گفت روز قبل جشن نامزدیش بود تنها دلخوشیم این بود که
دختری کس ناکسی تو زندگیش نیست و دوریش رو برا من قابل تحمل می کرد اما دیگه این دلخوشیم
ندارم .
ببین مامان ۱۱ سال انتظارو امید بیخود همه چی تموم شد گیج و منگم مامان بگو من چیکار کنم بازم تحمل!؟ به لحظه های بودنت قسم دیگه نمی کشم نمی تونم احساس می کنم ازش بیزارم خستم دیگه نمی تونم ادامه بدم بخدا مرده ی متحرکم تو زندگیم تنها چیزی که فهمیدم جدایی و
 ناکامی بوده دیگه نمی خوام باشم به کی بگم تا درمونه دردم باشه .. همش تو زندگیم نالیدم دیگه از خودمم بدم میاد از ضعفام از بی کسیام از نامهربونیای ادما ..
بعد یازده سال انتظار و انتظار اون همه گریه هام اون همه زجه هام اون همه زجری که از جداییش 
کشیدم اون همه دردی که بخاطر عشق اون تو دل خودم کردم و با زجر خودم تو رو ازار دادم الکی بود به خاطر عشقش شماتت ها و زخم زبون ها شنیدم دلم داره می سوزه مامان تاوان چیو دارم پس میدم ؟؟؟ نفرین کی دامنم و گرفت؟/؟
 یازده سال یه عمره نه؟ چقد دلم می خواست یکبار دستاتو میگرفتم .
یازده سال همه ی جوونیم بود!  همه ی سالهایی که میتونستم بلند بلند بخندم من های های
گریستم یازده سال به تنهایی این بارو به دوش کشیدم بخاطر کی بخاطر چی؟ یکی نیست به من جواب بده؟؟؟
 من با گریه هام تو رو هم زجر داد آخ مامان که چقد از دوریش به امید روزی که اونم منو بخواد صبوری کردم ولی می دونی مامان همش بیخود بودبیخود میخوام یه کاری کنم یه حرکتی چیزی تا این دلم خالی شه آروم بگیره ولی نمی دونم چیکار میتونم بکنم تا دلم  آروم بگیره  فکرش داره دیوونم میکنه اینکه رسول من ازدواج کرده این جمله آتیشم می زنه مامان کاش دروغ باشه مرگ بر من که دلم ذره ذره جوون داد و مرد ولی جسمم این دل مرده رو با خودش این ور و اون ور می کشه می ترسم از روزی که بوی تعفنش دنیامو بگیره!!!!!
 دیگه از این وبلاگ سوت و کورم خسته شدم . می دونی مامان دیگه تو زندگی سوت و کورم آرزویی نخواهم کرد
دیگه چون دلی نمو نده خیلی خستم!
می خوام فریاد کنم که عشق مُرد  می خوام  گریه کنم دنبال یه شونم که سنگینی هق هقمو تاب بیاره ، حیف عمری که پای عشق بیهوده تلف شد !!!!
لعنت به زندگی که همه چیزش دروغ و فنا شدنیه  
آه که رسولم نابودم کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولی آرزو میکنم هرجا با هر کی که باشی سلامت باشی  این خبر و از خودت نشنیدم( خدایا دروغ باشه ) چون حاضر نیستی جوابمو بدی باشه اینم روی همه ی نامهربونیات،می گن ..  بلاخره یا باید اینوری می شد یا اونوری عمری گذشت تا تموم بشه اما .. میدونی من قربانیه عشقم قربانیه حادثه های این دنیا قربانیه تو نه ها تو مثل اشک پاک و معصوم بودی تنها ایراد کار اینجا بود که فقط اره دوسم نداشتی! نتونستم دلربایی کنم عشقم نتونستم شایدم مجالشو بهم ندادی
 همیشه آرزو داشتم تو قبل من ازدواج کنی و امروز گویا تو شریکتو پیدا کردی برام سخته خیلیم سخته ولی تاب میارم سخت تر از ایناشم تحمل کردم نکردم؟ اینم جسم و روح خستم تحمل میکنه می نویسم شاید بخونی شاید فراموشم نکنی فقط یه چیزی ازت می خوام "تورو خدا فقط فراموشم نکن " همین!
من هیچگاه به ظاهر تو رو نداشتم فقط تو خیالاتم با تو روز و شب می کردم روز و شبایی که شدن سالها می دونستم که دوسم نداری ولی دوست داشتنت وادارم می کرد هنوز امیدوار باشم و ادامه بدم ..
یادته بهت می گفتم رسولم می گفته جانم یا بله یه بار بهم گفتی خانمی یادته؟ چه چیزای کوچیکی که یادمو یادت نیست محبتای کوچیکو کمت یادمه ولی تو عشق بزرگ به بزرگی ۱۱ سال یادت نیست
اصلاْ همه ی حرفام بیخود و بیهوده است چه فایده از گفتن و نوشتن و به گوش تو رسوندن وقتی حتی ذره ای تو وجود تو اثر نداشت و نداره بیشتراز اینارو برات نوشتم و گفتم چی شد ؟؟؟؟ هیچی! جز فاصله ایی که به سالهای بی خبری گذشت  ..
کاش اصلاْ هیچوقت نمی دیدمت هیچوقت!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:3 AM  توسط غریبه .. |