تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!

 اي مسافر! ای جدا ناشدنی! گامت را آرامتر بردار...
از برم آرامتر بگذر! تا به کام دل ببينمت
بگذار از اشک سرخ گذر گاهت را چراغان کنم
آه که نمي داني سفرت روح مرا به دو نيم ميکند!
 وشگفتا که زيستن با نيمي از تن روح را ميفرسايد
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را
آه!
مسافر من! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش
با من سخن بگو مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه بار را بر نمي تابم .
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...
آرامتر بگذر...

وداع طوفان مي آفريند ...
 مگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!
باران هنگام طوفان را که ميبيني!؟
 باران اشک بي طاقتم را که مينگري!؟

من چه کنم؟؟؟
 تو پرواز ميکني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده دست خدا به همراهت ...
اما نميداني...
نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام...
 نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد يا نه؟؟؟

دلتنگ حضور مهربان و بي نهايتت هستم
فقط خدا می دونه چقد دلتنگتم!!!!!!!!!!!
تا ابد این دلم عزدار فراقت خواهم بود!

مادرم چه زود دير شد !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 4:18 PM  توسط غریبه .. |