تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد - لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!
۵ شنبه که سر خاکت بودم چند قدم اونورتر داشتن یکی دیگرم دفن می کردن جمعآ بیست نفر برای دفنش نیومده بودن تنها یه دختر بی تابی میکرد و دو سه نفریم معمولی داشتن گریه می کردن انقد دورش خلوت بود که من دیدم چه جوری ازش وداع کردن و چه جوری تو قبر گذاشتنش!
خیلی سخته عزیزی رو خاک کردن نمی دونی مامان ما که تا برسیم  تورو به خاک سپرده بودن من که ندیدم با چه دلی تورو تو اونجای تنگ و تاریک گذاشتن!؟:((
قلبم لبریزه دردِ مادر فقط خدا میدونه چقد دلم برات تنگه و چقدر از زندگی ناامیدم میدونی مامان از وقتی رفتی زندگیم طعم خیلی تلخیتری به خودش گرفته انقد که گاه دیگه نمی تونم تحملش کنم خیلی تنهام خیلییییییییییییییییییی
نبودنت دردِ جانکاهیه که توان تحملش و ندارم هیچی تسکینم نمی ده تنها حس زندگیم یه دنیا دلتنگیو و خستگیه!!!!
گاهی واقعاْ حس می کنم ته خط زندگی محنت بارمم ولی همش ته خطه ادامه داره و من با تمام سختیاش هنوز دارم این زندگی رو با این جسم نحیف و روح خسته به دوش می کشم،
دیگه چیزی دلخوشم نمی کنه همه چی تو این دنیا به نظرم نفرت انگیزه این دنیا جز بدی و تلخی چی به آدماش می ده؟ هیچی هیچی!!!!
چه طور دلمون اومد در عرض نیم ساعت مادر عزیزترینمون و تنها عزت و پناهمونو دفن کنیم؟ مامان تلخی اون لحظه رو چه جور تاب اوردی وقتی با دستایه عزیزات زیر خاکت کردیم وقتی مارو با خودشون می بردن در حالیکه تو اونجا ... تصور اون لحظه برام عین مرگه!! 
بازم بگم دلم برات تنگه مامان!؟
بازم بگم از این واقعه چقد داغدارم؟! داغی که از دلم هیچ وقت پاک نمی شه!؟؟؟؟؟
مادر عزیزم دلم می خواد این اشکارو از قلبی که عاشقانه به تو به مادرش به تنها پناه واقعه اش به کسی که به دنیاش آورد و بزرگش کرد به کسی که برای اولین بار به روش لبخند زد بیرون می چکه رو  قبول کنی که جز این اشکا چیزی ندارم بهت هدیه کنم عزیزترینم!!!!


مامان اگه خواستم رسول باشه فک کردم شاید حضورش قوت قلبی باشه تا بتونم کنارش درد فراقتو حسرت نبودنتو سختی و مشکلات بی امونه این زندگی رو کمی کمی کمی راحتتر تحمل کنم ولی دیدی که نیومد نخواست نشدتو بگو با حسرت تو چه کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 2:52 PM  توسط غریبه .. |