تبليغاتX
من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد - دلم شعر ترا می خواند
هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم!

ساحل امروز خموش است
ماسه ها شسته و نمناک
موج کف بر لب و دیوانه و مست
سوی من می آید و بر می گردد،
مرغ دل گرچه اسیر قفس است،
 
همره موج ندانم که چرا میخواند؟

مادر! امروز دلم شعر ترا میخواند
بر سر سنگ به نزدیکی آب،
مرغکی گرم عبادت،
سر یک پای ستادست، دعا میخواند،
پر این مرغ سپید است، از رهی
سینه اش پا ک زکین،
به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،
از رهی  دور رسیدست ومرا میخواند.

دلی تنگ دارم 
مادر!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 10:17 AM  توسط غریبه .. |