![]() |
![]() |
|
| هجرانی دیگر و من چه زار و پریشانترم از فراغت مادرم! |
|
امروز روزی که به دنیام آوردی و بغلم کردی روزی که برای اولین بار به روم لبخند زدین تا گریه هام آروم بگیره ولی می بینی مامان حق داشتم با گریه پا به این دنیا بذارم آخه این دنیا جز گریوندن آدمها کار
دیگه ایی از دستش بر نمی آید این روزگار جز جدایی به من چی داد؟؟؟ خیلی احساس بی پناهی میکنم مامان باور می کنی خیلی تنهام! نه دیگه پای رفتن به خونه رو دارم و نه جای دیگه ایی برای رفتن و موندن بدون تو بدون پدر بدون عشقی که در دل کاشتم من چه کنم؟ آخه من که جز تو کسی رو نداشتم چرا خدا توروهم ازم گرفت چرا این همه زود تسلیم مرگ شدی تو که دل جدایی از مارو نداشتی؟ خاطراتت انقد برام زنده و شفافه که انگار دوباره تو لحظه لحظه ی بیماریت باتو هستم و دوباره برای اون همه دردات اشک می ریزم از این دنیا بیزارم بیزار خیلی دوست داشتم مامان، چرا باید اینطوری بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر وقت سر خاکتم دلم آتیش می گیره مامان، تو! مادر من! تنها دلگرمی زندگیم! تنها کسی که نازمو خریدار بود حالا دیگه زیر خاک و سنگ بی صدا بی نگاه آروم گرفته هر چی صدات میکنم جوابمو نمی دی هرچی گریه میکنم دیگه آرومم نمی کنی مامان این حق ما نبود ما نباید به این زودی از هم جدا می شدیم نباید به این زودی .. من یتیمی رو دوست ندارم دوست ندارم دوست ندارم من از تنهاییام بیزارم من از بی کسیام بیزارم مامان مامان من خیلی خیلی تنهام!!!!!! دیگه نمیدونم با بی تو بودن باید چه کنم؟؟؟؟ دیگه تحمل ندارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:55 AM توسط غریبه .. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مادرم ..
تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه میزنم آی آدما نیگا کنین غریب شهرتون منم! |
|
RSS
|